نایب


این وبلاگ قصه ای است از تار و پود عشق و حماسه بر پرچمی مقدس


امام هشتم(ع)





 

بادیده ی دل اگر رضا را بینی مرآت جمال کبریا را بینی
گر پرده اوهام به یک سو فکنی اندر پس آن پرده خدا را بینی
تا گوهر اشکم سر بازار نیاید کالای مرا هیچ خریدار نیاید
خوارم من و در سینه من عشق شکفته است تا خلق نگویند گل از خار نیاید
ای حجت هشتم که خدا خوانده رضایت مدح تو جز از خالق دادار نیاید
نومیدی و درگاه تو بی سابقه باشد هر کار ز تو آید و این کار نیاید
دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت جائی ننوشته است گنهکار نیاید
گوئی به کجا روی کند ای همه رحمت گر بر در تو شخص گرفتار نیاید

 

 

 
 

چشمه های خروشان تو را می شناسند
موجهای پریشان تو را می شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگهای بیابان تو را می شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می شناسند
اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسد.

قیصر امین پور

 
خداوند...

خدا، حقیقت، آرامش

١) وقتی حقیقت زندگی مانع نقشه های تو می شود، آرزو می کنی که روزگار بهتری از راه برسد و زندگی آسان تری. پیش از آرزو امیدوارم به این درک برسی که تنها تو می توانی خود و زندگی ات را دگرگون کنی. بهترین لحظه، اینک است!

۲) هرگاه باور کنیم که آرامش ذهن ما به رفتار اشخاص یا چگونگی وقوع رویدادهای بیرونی بستگی دارد، پیوسته آشفته خواهیم بود. باید به یاد آوریم بی توجه به رویدادهای بیرونی، هر لحظه می توانیم آرامش درون را انتخاب کنیم. امروز می توانیم احساسات مان را نسبت به خود و مردم و جهان برگزینیم.

۳) میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت؟ گفت: «جایی که میری مردمی داره که می شکننت، نکنه غصه بخوری چون من همه جا باهاتم. تو تنها نیستی; تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم.»

 
جمعه که بیایی...


 





 

 

نایب

 

 

شهریور ۸٩
مهر ۸۸

 

 

امام هشتم(ع)
۱۳۸٩/٦/٢۳
خداوند...
جمعه که بیایی...

 

 

RSS 2.0